34-یه اتفاق وحشتناک ... خدایا خودت به خیر کن:((

از همه ی مامان هایی که تو این زمینه تجربه دارن ، خاااااااااااااااااااااا هش میکنم تا کمکم کنند ،
عزیزم برای هزارمین باره که از خدا میخام تا بلایی سرت نیمده باشه...
امروز حدودا نزدیکای یازده و نیم صبح بود که از خواب پاشدم ، دیشبش تا ساعت ۲ نصفه شب بیدار بودم و فیلم میدیدم . از صبحش که پاشدم حس کردم که مثل همیشه نیستم ،کسل و بی حوصله بودم و خسته ..... انگار شبش کوه کنده بودم
بلند شدم به زحمت رفتم حموم تا ی دوشی بگیرم بلکه سر و حال بشم...تو حموم زیر دوش آب گرم، بی هالتر شدم طوری که اصلا نمیتونستم وایسم .. خیلی خسته و بی حال بودم، و سرم هم درد میکرد،... به هر زحمت و سختی که بود حموم رو تمومش کردم ... آخراش دیگه داشتم پس میفتادم حتا جون نداشتم راه برم...
از زیر دوش که امدم بیرون ، برای اینکه حالم بهتر بشه همون موقش رفتم و به صورتم چندبار آب سرد زدم یکمی حالم جا اومد ....اما هنوز سرم به شدت درد میکرد ی حالتی مثل سرگیجه ی شدید و احساس خستگی و کوفتگی عجیبی داشتم طوری که فقط حولم رو پیچیدم دورم و یکراست رفتم اتاقم در رو بستم و افتادم رو تخت ،،... چند دقیقه بی حال رو تخت بودم و حس کردم که نفسم تازه داره میاد سر جاش .. انقدر بی حال و بی جون بودم که حتا دستم رو هم نمیتونستم بیارم بالا... نیم ساعت با همون وض دراز کشیدم ....
یهو متوجه شدم که بین پام گرم شده ،...دست زدم دیدم خونه.... انقدر وحشت کردم که خودم نفهمیدم چجوری از جام پاشدم ... اولش یکم شدید بود ... تقریبا مثل پری .... مامانم میگفت یکم صبر کن قط میشه ... اما ادامه داشت تا همین الان ...البته کم شد ... الان هم فقط در حد چندتا لک هستش ...
یعنی اینکه ..... نمیدونم اما دستام داره میلرزه ... نکنه بلایی سر بچم بیاد..
مامانا اگه شما هم همچین تجربه هایی داشتین و نینیهاتون سالم بودن تورو خدا بهم بگین...دارم از دلشوره میمیرم...
یعنی حالم نرمال هستش و مشکلی نیست؟
خدایا درسته که خودم یه زمانی میخواستم که نینی عزیزم رو سقط کنم اما الان به اندازه ی یه دنیا دوسش دارم
تورو به بزرگی و مهربونی و جلالت جوجومو ازم نگیر ....خیلی میترسم ..... 


34-یه اتفاق وحشتناک ... خدایا خودت به خیر کن:((
